سفر به شمال
دوشنبه صبح راه افتادیم به سمت تالش، زادگاه بابا محسن، این اولین سفر سه تاییمون بود که فکر نمی کردم تا این اندازه خوش بگذره، یه سفر 5 روزه ی شیرین که حضور تو شیرین ترش هم کرد... بیشتر خونه ی عمو مهدی بودیم، پسر عموت پارسا، عاشقشم، تو هم خیلی باهاش اخت شدی و حسابی باهم بازی می کردین... از اینکه می تونستی با بچه ها ارتباط برقرار کنی خیلی خوشحال بودی... همه ی فکر و ذکرت پیش پارسا بود و پارسا حسابی مقابل تو حس بزرگی می کرد... این کوچولوی پشت سرت ، یکی از دوست دخترای پارسایی،از روروئک تو می ترسید آخه صدای فضا پیما میده... حواسم نبود بقیه سفرنامه در ادامه مطل...
نویسنده :
ندا
16:28











