ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

سفر به شمال

دوشنبه صبح راه افتادیم به سمت تالش، زادگاه بابا محسن، این اولین سفر سه تاییمون بود که فکر نمی کردم تا این اندازه خوش بگذره، یه سفر 5 روزه ی شیرین که حضور تو شیرین ترش هم کرد... بیشتر خونه ی عمو مهدی بودیم، پسر عموت پارسا، عاشقشم، تو هم خیلی باهاش اخت شدی و حسابی باهم بازی می کردین... از اینکه می تونستی با بچه ها ارتباط برقرار کنی خیلی خوشحال بودی... همه ی فکر و ذکرت پیش پارسا بود و پارسا حسابی مقابل تو حس بزرگی می کرد... این کوچولوی پشت سرت ، یکی از دوست دخترای پارسایی،از روروئک تو می ترسید آخه صدای فضا پیما میده... حواسم نبود بقیه سفرنامه در ادامه مطل...
23 ارديبهشت 1391

پارک

یک شنبه، قبل از سفر به شمال، با خاله ها و مامان جون و عمه فهیمه رفتیم پارک، دایی علی هم به ما پیوست، خاله منا برات یه بادکنک خرید که فکرشو نمی کردیم اینقدر باهاش ذوق کنی... ... ...
23 ارديبهشت 1391

ابوالفضل و عروسی

١٤ اردیبهشت، به همراه مامان جون و دایی هادی، با مترو، رفتیم خونه ی دایی حسن و زندایی صبا، این بار دوم بود که می رفتیم خونشون، بار اول خونه ی خالی و اینبار خونه ی چیده شده ی نوی عروس... این دومین باری بود که سوار مترو شدی، بار اول که کل مسیر و خواب بودی و چیزی متوجه نشدی، خیلی کوچیکتر بودی، به اصرار من که دلم برای مترو تنگ شده بود با مترو رفتیم، و اینبار برات همه چیز مهیج و سوال برانگیز بود، خیلی بامزه به اطرافت نگاه می کردی و جزییات و بررسی می کردی... شب بابا محسن زحمت کشید و موهاتو مرتب کرد، بابایی مرسی... 15 اردیبهشت روز خیلی مهمی بود، عروسیه داداش عزیزم، دایی حسن، که مصادف شده بود با نه ماهه شدن عسلم...از صبح زود بید...
16 ارديبهشت 1391

13 اردیبهشت

امروز تقریبا دوست داشتی از کنارت تکون نخورم، کمی که دور میشدم با گریه به سمتم سینه خیز می کردی و ماما و بابا می گفتی، از روزهای قبل خیلی واضح تر و بیشتر... یه شیرین کاریه بامزه ای انجام میدادی، زبونتو  فقط از سمت چپ به طرز نانازی ای در میاوردی... صبحها سحرخیز تر شدی و شبها دوست داری زودتر بخوابی ... و اینم خستگی... ...
13 ارديبهشت 1391

باورم نمیشه

عزیزم باورم نمیشه، این جمعه درست روز عروسیه دایی حسن و زندایی صبا، نه ماهه میشی، پیشاپیش نه ماهگیت و تبریک می گم... از این روزهات بگم که حسابی شیرین شدی و شیرین کاری در میاری، همچنان سینه خیز رفتن و ترجیح میدی، حسابی گرمایی هستی، سریع عرق می کنی، موقع خواب دوست داری پاهاتو بیرون بیاری، با صدای پ، خ، ج، چ خیلی بامزه می خندی... از نظر هیجانات به من رفتی و از نظر تمرکز و قدرت کنترل در نگاه، به بابا... با خاله مریم نوبتی داد می زنید، این روش ارتباطت با خاله ست... وقتی تاتی تاتیت میدیم خیلی خوشحالی می کنی، جیغ میزنی... گاهی اونقدر به وجد میای که دهنتو تا انتها باز می کنی و زبون کوچیکتو هم می تونیم ببینیم... دوست داری به همه جا سرک بکشی......
13 ارديبهشت 1391

آویزون

امروز خاله مریم گذاشت رو تختت، یهو دیدیم پاهاتو اینطور آویزون کردی... ...
12 ارديبهشت 1391